معبـــودم...
صدای سکوتم را از تنهاییم بدان...
نمی خوانم و نمی گویم چون درونم هیچ بوده
و تو عشق را در قلبم نهادی و قصه عشق
را در قلبم سراییدی
و به من قصه باران آموختی...
میدانی قصه باران،قصه شستن غم هاست و
درون انسان هاپر از غم تنهایی...
نگاهم به باران تو افتاد،ناگهان تمام
غم هایم را فراموش کردم...
و به تو و داشتن عشقی که درقلبم نهادی
میبالم و تنهاتر از یک برگ با یادعشقم
با باد شادیها محجورم...
و در آبهای سرور آور بهار آرام میرانم...

+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22  توسط
|
